تبليغاتX
نامه هاي من به تو
قصه دلتنگی

بوی حقیقت می دهد این هم دلتنگی ُ بوی نان سوخته ی پیر زن عشایری را می دهد که تمام قوت روزانه اش سوخته و حتی دیگر چشم امیدی به آسمان هم ندارد.... بوی خستگی می دهد این همه دلتنگی و تاب نیاوردن دلی که سوخت از نبودنت و چشمی که به اشک نشست و هر چه تلاش کرد و مردمکش را تنگ کرد تو را ندید .... بوی بهار نارنج می دهد این همه تنهایی که از پس رنگ آبی آسمان و ردیف و قافیه ی باران و شکوفه های دل انگیز بهار نارنج هم هنوز دلگیر است....بوی تنهایی می دهد این همه دلتنگی و تو می دانی که دیگر آب از سر این همه اندوه گذشته و تو هنوز دل گرم بوی باران و گندمزاری و هیچ چیز آرامت نمی کند مگر رنگ طلایی گندمزار که رنگ موهای توست.....بوی تلخی بادام سوخته می دهد این همه تردید و تو نمی دانی تردید ماندن است یا رفتن و تلخی اش هر چه که باشد آرامش دهنده ی تو نیست و کامت را هرگز شیرین نخواهد کرد ُ..... من که می دانم این همه دلتنگی تاوان دل بستن و دوست داشتنت بود و چه تلخ است حقیقتی که طعمش ُ دیگر طعم باران و چمن خیس خورده ندارد و نگاهش طراوت عشق و ماندن ........... ُ و فقط رفتن و تردید را برایت تداعی می کند و تو می دانی از این نگاه ژرف چیز دیگری نمی روید....

و من سوار باد می شوم و اندوه و خاطراتم را به دستش می سپرم تا دیگر زانوی هیچ آهوی بی جفتی نلرزد....

نوشته شده توسط زينب  در ساعت 20:6 | لینک  | 

قابت مي گيرم . مي گذارمت اينجا ، اينجا يعني گوشه خيال . من بزرگ مي شوم . تو مي شوي عين آب ، قابت مي شود عين باد . حال و هوايم عوض مي شود ، ياد مي گيرم ، حساب و كتاب و ضرب و تقسيم را ، داستان قطره آب بي ارزش را ، شروع خودم را تو را ..... تشبيه هم ياد مي گيرم . تو مي شوي مشبه همه حرفهايم ، نقلهايم . بعد مي خوانم بت شكني ابراهيم را ، بت من مي شوي ، بت مي ماني ، به سمت تو كه مي آيم تبر جلو نمي آيد آخر...

ابراهيم نيستم ، گاهي داغ مي شوم ، هستي ولي گاهي ديده نمي شوي ...همين كه جايت پر است من خوشم . سردم كه شد منقبض مي شوي ، يخ مي كني ، به خودم غبطه مي خورم كه تو را دارم .

بهت بگويم من همان شبانم ، خرده نگير موسي ، با زبان خودماني . بماند  كه مولانا كجا من كجا شبان كجا موسي كجا ، بت من كجا....

يادت باشد من فقط يك شبانم همين .

نمي گويم بزرگ مي شوم ، شايد فقط عدد سنم روي كنتور صعودي وار افتاده . هر چه باشد خاطره ات با من بزرگ مي شود ، كهنه مي شود .و تو مي شوي راز زندگيم و بقيه مسأله مي شوند . تو ايمان مي شوي بقيه اعتقاد مي مانند . هدف من مي شود ايمان به راز تو ، بهتر از اين چيزي نيست براي يك شبان ديگر چيزي نيست . 

ايمان من مي شوي و مي ماني اما من هنوز بين تو و صبر و حكمت و خواستن و دوست داشتن و عشق و مرگ و تنهايي و تنبيه پدرانه و فرار كودكانه ام گيج مانده ام .

و هنوز عاشق نگاه هاي گريزان كودكانه ات آنگاه كه باران را ميزباني ميكند هستم و  هنوز گيج و حيرانم .

تو مي شوي بوي تمام لحظه هاي من و من اگر بشود ديگر فلسفه نمي بافم .......

نوشته شده توسط زينب  در ساعت 16:57 | لینک  | 

می خواهم تندیسی بسازم از لحظه هایم . چشمانش را گود می کنم تا از ژرفای وجودش بنگرد ُ گیسوانش را پریشان می سازم تا باد به بازی بگیرد پریشانیش را ُ ابروانش را چونان کمان آرش تا از قید کمان که رها شد جایش در دل آسمان باشد ُ اما می خواهم تندیسم قلب داشته باشد ُ قلبی مهربان تر از باران ُ بی توقع بی کنایه و بی دریغ تا هر گاه که دلم گرفت قلبش پناهم شود و من اشکهایم را در پناه قلب تندیسم بریزم. ........

من هم خلق کردم ُ مثل تو  اما تندیس تو منم ُ من که سر تا پا عیب و بدی و نسیانم و جز تو پناه دیگری ندارم . خدایا صدایت کردم و تو بر من باریدی و بارانم شدی و قطرات رحمتت وجودم را تسخیر کرد و من از شعف حضورت در کنارم ُ جان دادم  و می دانم رهایم نخواهی کرد هر چقدر که هم من از تو گریزان باشم تو بهترین تکیه گاهی.....

نوشته شده توسط زينب  در ساعت 16:45 | لینک  | 

امشب دلم خیلی گرفته یه زخم کهنه تو قلبم تیر می کشه ُ با این که بهم امشب خوش گذشت اما انگار توی ای دنیا نبودم.بیزارم از شعر وخاطره وموسیقی ...

این شعر از فاضل نظری یه کم آرومم کرد:

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بكشد

   رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب اما نه

  شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است

واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم

هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من

من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري‌است

واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

 خدایا من دیگر از درس و مدرسه بیزارم و سالهاست که ترک تحصیل کرده ام ُ می شود از من دیگر امتحان نگیری؟؟؟؟

 بعدا نوشت : خدایا هنوز به زندگی امیدوارم ُ وقتی می بینم دوستی دارم چون راوی که حالم برایش مهم است به بودنم امیدوار تر می شوم...

نوشته شده توسط زينب  در ساعت 23:20 | لینک  | 

من شبیه هیچ کس نیستم . نه ابراهیمم که توان داشته باشم پای در آتش بگذارم به امید تو و تو برایم گلستانش کنی . نه نوحم که صبری آسمانی داشته باشم . نه یونسم که بتوانم از ته دل بگویم " انی کنت من الظالمین  " .نه هیچ کس دیگر......

من فقط خودمم کسی که چشمانش در گرو صبر بی انتهای چشمان توست و خودش هم نمی داند که این نگاه چرا خیره مانده . شباهتش با تو چیست؟ بیزارم از شباهت لحظه ها و روزها و خیابان ها و نگاه ها و آدمها ُ آدمهایی که تو نمی دانی باید ببینی شان یا چشمانت را ببندی.....

امروز پشت چراغ قرمز روی خط عابر پیاده خیره شده بودم به مورچه هایی که بی خبر از همه ی هیاهو های دنیا و همه ی چراغ های قرمز بهار را در یافته بودند تا زمستان را هم داشته باشند و بی توقف دانه هایی را که به دوش داشتند به سوراخی حمل می کردند و نمی دیدند و خیابان و پاهای عابران پیاده ای که خیلی راحت پایشان را روی آرزوهای مورچه ها می گذارند ُ اما مورچه که باشی یاد می گیری بدون ترس و دلهره و اضطراب و حتی منفی بافی به رویا هایت فکر کنی ُ اما انسان که باشی حتی نمی توانی با آرامش به مورچه ها نگاه کنی چون با یه بوق ماشین بیرون می آیی از این دنیای مورچه ای...

نوشته شده توسط زينب  در ساعت 21:10 | لینک  |